من که بین بچهها به بمب روحیه معروف بودم، از اضطراب و نگرانی لحظه به لحظه با بیسیم بهرام تماس میگرفتم و با او حرف میزدم تا اینکه صدا عوض شد.
کمک بیسیمچی بود، صدایش را که شنیدم شروع کردم به داد و بیداد کردن که «گوشی را بده بهرام». او با کد و رمز میگفت «بهرام مجروح شده» اما من متوجه نمیشدم.
گفتم مثل آدم حرف بزن ببینم چی شده
ـ آقا، مجروح شده
ـ از کدام ناحیه؟
ـ جفت پاهایش
وقتی قباخلو مجروح میشود، چند تا از بچهها به کمکش رفته بودند اما ظاهراً نتوانسته بودند او را عقب برگردانند. دیگر حالم دست خودم نبود و اینقدر بیتاب شده بودم که به خدا میگفتم «دیگر تحمل و طاقت ادامه جنگ را ندارم».
داخل سوله فرماندهی بودیم و حاج اسماعیل کوثری هم همراهمان بود؛ چند دقیقه بعد، یک توپ فرانسوی به سقف سوله فرماندهی اصابت کرد و تمام بدنم مجروح شد. بلافاصله شروع کردم به حضور و غیاب کسانی که در سوله بودند تا مطمئن شوم اتفاقی برای کسی نیفتاده است، آرام آرام صدای خودم ضعیف شد؛ بچهها متوجه شدند مجروح شدم؛ «محمد دینی» معاون مخابرات لشکر 27 محمدرسول الله (ص) مرا روی پشتش گذاشت و عقب برد و با آمبولانس به اورژانس «یازهرا(س)» منتقل کردند. به خاطر شدت مجروحیت شبانه مرا با هواپیما به تهران آوردند. اما در همه این احوالات هر جا میرفتم سراغ قباخلو را میگرفتم.
بعد از مدتی که اوضاع جسمیام بهتر شد، از بچهها شنیدم که قباخلو شهید شده است.
سالها گذشت؛ زمانی که شهردار پیشوا شدم، به یکی از دوستان به نام سعید طباطبایی گفتم «برو بنیاد شهید را زیر و رو کن تا خبری از قباخلو بگیری» دیدیم یک روز خوشحال آمد و گفت «خانوادهاش را پیدا کردم»؛ با هم به منزلشان رفتیم. پدر و مادر شهید به رحمت خدا رفته بودند و به همین دلیل دقایقی همدم برادر شهید شدیم.
لینك ثابت | نوشته شده توسط سلمان.مومنی در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 و ساعت
19:20 |